گرفتم ز خلق زمانه کناری

فشاندم بسی اشک خون در کنارم

 

چو روی نگارم ز چشمم برون شد

ز شوقش به خون روی خود می‌نگارم

 

چه کاری بر آید ز دست من اکنون

که شد کارم از دست و از دست کارم

 

مرا هست در دل بسی سر پنهان

ندانم که هرگز شود آشکارم

 

چو صاحب دلی اهل این سر ندیدم

همه سر به مهرش به دل می‌سپارم

 

عطار

منبع اصلی مطلب : تاریخ نگار
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پو اس ام اس : بیت ۳۳۷